چه شبی بود دیشب ......... به یاد ماندنی
وای گل نازم
![]()
![]()
جونم برات بگه شما دیشب از ساعت ۸ خوابت می اومد و میخواستی که بخوابی ولی چون بد موقع کلی با هم بازی کردیم که یک کم ساعت بگذره که حداقل بشه خوابه شبت.
بالاخره ساعت شد ۱۰ شب و شما هم به خواب خیلی نازی فرورفتی و من از دست شما آقا پسر گل که حتی یه وقت خالی برای من نمیزاری که حمام برم فرصت رو غنیمت شمردم و حمام رفتم وآشپزخونه رو مرتب کردم وبه هر حال کارهام تا ساعت ۱۲ شب طول کشید دیگه خیلی خسته بودم . شما رو بغل کردم که ببرمت توی تختت بخوابی که ........................................... بیدار شدی .
وایییییییییییییی
مگه دیگه خوابیدی ....... بهونه گیر هم شده بودی .........
از صدای گریه ات بابا هم بیدار شد و تودوست داشتی بغل بابایی باشی.
شیر نمیخواستی ..... غذا برات گرم کردم نمیخواستی ..... آب نمیخواستی ..... پستونک هم نمیخواستی ...... حتی بازی هم نمیخواستی.
خلاصه ساعت شد ۱ تو هنوزم همونجوری بودی. ۳۰/۱ همونجوری بودی خلاصه ساعت شد ۲ شب یا ۲ صبح فرقی نمیکنه به هر حال تو هنوز نخوابیده بودی .
خدا رو شکر سوپی که برات کردم و بالاخره خوردی . فوقالعاده خوابت می اومد اما خوابت نمیبرد .... دیدم اینجوری هم ما عذاب میکشیم هم تو چون دیگه داشتم از دستت کلافه میشدم و میخواستم دعوات کنم اما یه هو یه فکری به سرم زد ..................
میخواستم ببرمت حیاط که هوای تازه بخوری ولی هوا خیلی سرد بود به بابایی پیشنهاد دادم که با ماشین بریم آخه فکر همسایه ها رو هم کردم تو همش گریه میکردی و با هیچی آروم نمیشدی..

تصمیم گرفتم که به جای اینکه لباس گرم تنت کنم دورت پتو بپیچم چون وقتی خوابت ببره بخوام از تنت لباس رو بیرون بیارم دوباره بیدار میشدی. خلاصه مطلب تو هم وقتی دیدی که من روسری سرم کردم فهمیدی که قضیه د دره وآروم شدی.
حدسم درست بود و بعد از یک ربع چرخیدن تو خیابونهای خلوت اصفهان در نیمه شب شما خوابت برد. بابایی هم یه ربع دیگه رانندگی کرد که شما خوابتون عمیق بشه و دوباره بیدار نشی .
به هر حال ساعت ۳۰/۲ بود که اومدیم خونه و ما هم موفق شدیم بخوابیدیم. بهتره بگم که از خستگی غش کردیم.
![]()
این اولین باری نبود که تو با ما این کارو کردی وقتی کوچکتر بودی و من و تو پیش مامان عزیز بودیم خیلی دل درد میگرفتی و با گریه هات حتی دل آسمون روهم میشکستی و ما مجبور میشدیم که با بابا حسین بزاریمت تو ماشین و بگردونیمت تا آروم بشی و خوابت ببره که معمولا هم شبها باید این کارو میکردیم.
عزیز دلم همیشه یادت باشه که مامان عزیز و باباحسین برای من و تو فوق العاده زیاد زحمت کشیدن و اون زمانی که بابایی پیشمون نبود اونها ازمون نگهداری کردن. خودش شد ۱۰ ماه مدت کمی نیست من برای همیشه مدیونشون هستم امیدوارم که تو هم قدر این زحمات رو بدونی.
![]()

چه شبی بود دیشب ......... به یاد ماندنی
